ای عشق تو ما را به کجا می کشی ای عشق
جز محنت و غم نیستی اما خوشی ای عشق
این شوری و شیرینی من خود ز لب توست
صد بار مرا می پزی و می چشی ای عشق
چون زر همه در حســـرت مس گشتنم امروز
تا با ز تو دستی به سر من کشی ای عشق
دین و دل و حسن و هنــــر و دولت و دانش
چندان که نگـه می کنمت هر ششی ای عشق
رخســاره ی مردان نگـــــــر آراسته ی خون
هنگامه ی حسن است چرا خامشی ای عشـق
آواز خوشت بــــــــوی دل سوخـــــــته دارد
پیداســــت که مرغ چمن آتشی ای عشق
بگــــــذار کــــه چون سایه هنوزت بگـــــدازد
از بوته ی ایام چه غم؟ بی غشی ای عشق
ه.الف.سایه/سیاه مشق
+ نوشته شده توسط معصومه ترابی در شنبه نهم شهریور 1387 و ساعت
21:30 |

